الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
344
الخصال ( فارسى )
من رژه دادند پرچمداران كه بر من گذر كردند براى تو و شيعيان تو از خدا آمرزش خواستم ؟ به خدا چرا شنيديم . شما را به خدا شنيديد كه روزى رسول خدا ( ص ) فرمود اى ابو بكر برو و گردن مرديكه در فلان جاست بزن رفت و برگشت پيغمبر ( ص ) فرمود او را كشتى ؟ عرض كرد نه ديدم در حال نماز است ، فرمود عمر تو برو و او را بكش چون عمر برگشت فرمود او را كشتى ؟ عرض كرد نه ديدم نماز ميخواند ، فرمود من بشما دستور مىدهم او را بكشيد و شما ميگوئيد ديديم نماز مىخواند ، فرمود : يا على برو او را بكش چون به راه افتادم فرمود اگر او را در آنجا يافتى بكش . ( اگر بيابد ميكشد خ ) من برگشتم و عرض كردم يا رسول اللَّه كسى را نجستم فرمود راست گفتى اگر او را جسته بودى ميكشتى ؟ به خدا چرا . شما را به خدا در ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا ( ص ) در بارهاش فرموده باشد چنانچه به من فرمود براستى دوست تو در بهشت است و دشمنت در دوزخ ؟ به خدا نه . شما را به خدا ميدانيد كه عايشه برسول خدا ( ص ) عرض كرد ابراهيم ( فرزند ماريه قبطيه ) از تو نيست از نطفه فلان كس قبطى است ! حضرت به من فرمود اى على برو آن قبطى را بكش عرض كردم يا رسول اللَّه مرا ميفرستى كه چون آهن گداختهاى كه كرك برسد حكم را جارى كنم يا آنكه از حقيقت مطلب بازرسى كنم فرمود نخست بازجوئى كن من رفتم دنبال آن قبطى چون مرا ديد به طرف او ميروم خود را در باغى انداخت من دنبال او بباغ رفتم بالاى نخل خرمائى رفت دنبالش بنخل بالا رفتم چون ديد بالاى نخل ميروم زير جامهاش را كند ناگاه ديدم آلت مردى ندارد آمدم برسول خدا ( ص ) گزارش دادم ، فرمود حمد خدا را كه تهمت عايشه را از ما خاندان گردانيد ؟ به خدا چرا